خستهام!
خسته
ام! از اين همه تکرار. از اين همه مرارت.
خسته
ام! از معنويتهاي از دست رفته. از دوستي
هاي گمشده.
خسته
ام! از اين همه دروغ. از اين همه ريا.
خسته
ام! از اين همه غفلت. از اين همه ملامت.
خسته
ام! از اين همه افسوس. از اين همه حسرت.
خسته‏ام! از تلخي ايام جواني. از خار علايق گرداب زندگاني!
خسته
ام! از اين همه انتظار. از اين همه دلتنگي.
خسته
ام! از اين آشنايان بيگانه. از اين دوستان نا محرم.
خسته
ام! از اين دل غمناک. از اين ديده نمناک.
خسته
ام! از تلخي خواب زندگي. از دوري شوق بندگي.
خسته
ام! از کتابهاي نخواندهام. از کارهاي نکرده
ام.
خسته
ام! از اين همه جلسه بي فايده. از اين همه کلاس
هاي مسخره.
خسته
ام! از اين همه وبگردي و ولگردي. از اين همه فراغت خواب آلود.
خسته
ام! از کامپيوتر خرابم. از اينترنت کم سرعتم.
خسته
ام! از اين همه بي سوژگي!


 


خسته‌ام


پ.ن: دلم هواي چهچه آواز درويشان زير پل خواجو را کرده است!


نوشته شده در  سه‏شنبه 23/5/1386ساعت  1:34 صبح  توسط پويا پرتو 
  نظرات ديگران()


ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[10/5/1387- 12:26 ص] يا سريع الرضا
[17/4/1387- 11:40 ع] سطل آشغال !
[30/3/1387- 10:26 ص] طرحِ خراجِ پُل!
[آرشيو شده ها]