چند روزي است دلم ميخواهد بنشينم و يک فصل گريه کنم. براي چه؟ نميدانم اما ميدانم که دلم هواي گريه دارد. درست مثل آسماني ابري که هر لحظه گمان باريدنش ميرود.
گله از چرخ ستمگر بکنم يا نکنم؟
شکوه از بخت بد اختر بکنم يا نکنم؟
در گاراژ دلو وا بکنم يا نکنم؟
ماشين عشقمو توش جا بکنم يا نکنم؟
هرکه دل داده رو دلبر بکنم يا نکنم؟
گريهها از غم او سر بکنم يا نکنم؟
آه و فرياد بر افلاک کشم يا نکشم؟
دل ديوونه را در خاک کشم يا نکشم؟
هفته پيش از ابتداي فيلم، از همانجا که سعيده و تقي را کشتند، تا آخر، همانجا که سرگرد فتاحي را تيرباران کردند، اشک در چشمانم حلقه زده بود. فقط نفسهاي عميقِ گاه و بيگاه بود که جلوي جاري شدنشان را گرفت.
از همه برنامههاي تلويزيون، فقط همين يک فيلم را ميبينم. کاش امشب غمناک نباشد!