سلام خسته ام از دوري و فراغخسته ام از زبان ،كه مي گويد اما پاي بند گفته هايش نيست . از چشم ،كه مي بيند اما درس نمي گيرد . از گوش ،كه مي شنود و به جان مي خرد و سكوت مي كند .از احساس ،كه دوست مي دارد و وابسته مي شود . از قلم انگشتانم كه مي نويسند اما تعهدي ندارند . خسته ام از اين همه دلتنگي و غربت خسته ام از اين همه تظاهر و نيرنگ خسته ام از همه ي خستگي ها اما دوباره با صداي اذان همه ي خستگي هايم را فراموش مي كنم وضو مي گيرم تا رخوت از تنم بيرون رود و باز شروع مي كنم و از نو مي سازم ، همه چيز را ...............انگار خيلي غافل شدم ونفهميدم كه طولاني شد ببخشيد .با احترام بسيار