سَيِّدي لَوْ عَلِمَتِ ٱلْاَرضُ بِذُنُوبِي لَسَاخَتْ بِي ، اَوِٱلْجِبالُ لَهَّدَتْنِي ، اَوِٱلسَّمَواتُ لَٱخْتَطَفَتْنِي ، اَوِٱلْبِحارُ لَأغْرَقْتَنِي ، سَيِّدِي سَيِّدِي سَيِّدِي ، مَوْلايَ مَوْلايَ مَوْلايَ ...
آقاي من! اگر زمين به گناهان من آگاه بود مرا فرو ميبرد، و اگر کوهها ميدانستند ميشکستند، و يا آسمانها هر آينه مرا ميربودند، و يا درياها مرا در خود غرق ميساختند! آقاي من. آقاي من. آقاي من! مولاي من. مولاي من. مولاي من...

هميشه وقتي از زيارت امام رضا برميگردم، تا چند روز اين قسمت از دعاي بعد از زيارت آقا ورد زبونمه؛ اما باورم نميشد هنوز چند روز نگذشته باشه که دوباره بايستم روبروي ضريح روانبخشش و همون دعا را بخونم!
شب از نيمه گذشته است و من اکنون دوباره در خانه در حسرت آن حرم با صفا نشستهام و باز با خود زمزمه ميکنم: سَيِّدي لَوْ عَلِمَتِ ٱلْاَرضُ بِذُنُوبِي لَسَاخَتْ بِي...