روز قشنگي بود امروز. قشنگ و باور نکردني.
بعد از 8 سال ديدمش. دقيقا 8 سال و 54 روز!
کجا؟ تو راه دانشگاه. زير پل خواجو. محل هميشگي آرامش من.
هيچ وقت فکر نميکردم لحظه ديدار، مصداق اين شعر صائب قرار بگيرم:
گريه شادي حجاب چهره مقصود شد ... بعد ايّامي که چشمم رخصت نظّاره يافت
بعدش اس ام اس داد: «خودمونيم، خداييش اشکهاتم قشنگه!»
خدايا! شکر. خدايا! صدهزار مرتبه شکر. خدايا! شکر به خاطر اين همه نعمت.
خدايا! شکر به خاطر نعمتي به نام دوست!
