حرکت وبلاگي در خور تحسيني از اينجا آغاز شد و دوست عزيزم آقا محمد نيز ما را دعوت کردند.
مناسب ديدم با توجه به ايام ولادت حضرت محمد(ص) هم امر دوستان را اجابت کنم و هم من باب تبرّک، در اين ايام خجسته سخني از پيامبر عزيز اسلام در پاک ديده داشته باشم.
پيامبر اکرم(ص) ميفرمايند: «امت من در قيامت در ميان ساير امتها نوراني وممتاز محشور ميشوند و اين بر اثر وضوي آنان است.»
سپس در پاسخ به شخصي که از حکمتهاي وضو سوال کرده بود فرمودند:
« وضو گرفتن يعني شستن صورت و دستها و مسح سر و پاها؛
شستن صورت يعني خدايا! هر گناهي که با اين صورتم انجام دادهام، آن را شستشو ميکنم تا با صورت پاک رو به جانب تو عبادت کنم. و با پيشاني پاک سر بر خاک آستان تو بگذارم.
شستن دستها يعني خدايا! از گناه دست شستم تو نيز گناهاني را که با اين دستان مرتکب شدهام با شستن دستهايم پاک گردان.
مسح سر يعني خدايا! از هر خيال باطل و هوس خام که در سر پروراندم، برائت ميويم و با مسح سر آن را تطهير ميکنم.
مسح پاها يعني خدايا! من با مسح پا از جاي بد رفتن پا ميکشم تو نيز اين پاها را از هر گناهي که انجام دادهاند تطهير کن.
و در ادامه فرمودند: اگر کسي بخواهد نام مبارک حق تعالي را بر زبان آورد، بايد دهان خويش را نيز تطهير کند. مگر ميشود که با دهان ناپاک نام خدا را ببرد؟ پس بايد مقداري آب نيز در دهان مزمزه کند و آن را نيز مطهر گرداند. »

بر پيشاني نوراني و بلند جبهه، از کوههاي کشيده غرب تا آن سوي دشتهاي وسيع جنوب که صدها جان گرامي را مرواريدگونه در صدف خاک خود پنهان ساخته به خط خونرنگي نوشته شده است: «با وضو وارد شويد»
که اين خاک، مطهر از خون شهيدان، متبرک از وجود رزمندگان، آزاده از شکيب آزادگان و سر افراز از غيرت جانبازان است.
اين است که بايد از چشمه زلال عشق وضو گرفت و در اين مشهد نور تشهد گفت و رو به قبله عشاق سلام داد؛ آنگونه که رزمندگان از خون خود وضو ساختند و سر بر تربت خاکريزها شهادت دادند. شهادت دادند که جبههها ادامه تاريخ کربلاست و لحظاتش با نينوا تفسير ميشود.
اين خاک تفديده، آن لب تشنه، پيراهن پاره آغشته به خون، سرهاي جدا از پيکر، دستان قطع شده، سينههاي کوبيده به سم ستوران، قاسمها، مظاهرها، زهيرها، فهميدهها، چمرانها، خرازيها، ردانيها، باباييها، باکريها، همتها، زينالدينها، حسن باقريها، حاجاحمدها، حاج اکبرها، حاج حسينها ... همه و همه يک تفسير دارند و تفسير آن همان تفسير «عشق» است.
و شهادت دادند: در سرزمين حماسه شهادت از آسمان ميبارد و شجاعت از زمين ميرويد. در سرزمين عشاق، عشق جوانه ميزند. از کوه، از دشت، از رود، بر گل، بر سنگ، حتي بر تنه خشکيده درختي فرتوت.
من اين سرزمين را يک سرزمين مقدس ميدانم،... اينجا نقطهاي است که ملائکه الهي به آن تبرک ميجويند،... اين نقطه متعلق به هر کس است که دلش براي اسلام و قرآن ميتپد،...اينجا متعلق به همه ملت ايران است. «مقام معظم رهبري»
پ.ن1: خيلي سفرِ جنوب رفتهام. با خانواده، با بسيج، با کانون، با دانشجوها، با دانشآموزان، با پاسداران، با معلمان و ...
هرچند چهار سال پيش که رفتم، با خودم عهد کردم که آخرين بارم باشه که به اين سفر ميام، اما امسال ديگه نتونستم جلوي خودم را بگيرم. چون اين بار فرق ميکنه. اينبار ميخوام با وبلاگ نويسها برم جنوب. با برو بچههايي که هر کدوم ميتونند از هر تيپ و گروهي باشند، اما همشون يک وجه مشترک دارند و آن «دغدغه نوشتن» است.
اين برام يک تجربه تازه است. و من ميخوام که اين تجربه يکي از دلانگيزترين تجارب زندگيم باشه.
پ.ن2: و شد يکي از دلانگيزترين تجارب زندگي...
لحظات شيرين معنوي همراه با صميميت زيبايي که با دوستان وبلاگنويس گذشت و هيچگاه فراموشم نخواهد شد...
پ.ن3: اين متن را سال گذشته قبل از رفتن به اردوي از بلاگ تا پلاک نوشتم. امسال هم اگر توفيق يار شود، خواهم رفت. حرف تازهاي نداشتم. همان بود که بود؛ ...و تفسير آن همان تفسير «عشق» است.
* اردوي از بلاگ تا پلاک(2)
* گفتگو و خاطرات اردوي سال پيش
* پشت صحنه اردوي امسال
در اين مدت که روزانههايم را مينويسم و گاهگاه آنها را مرور ميکنم، به يک نکته بسيار مهم و در عين حال عجيبي رسيدهام و آن هم اينکه همه اتفاقاتي که در طول روز براي آدمي ميافتند، چنان ارتباط دقيق و تنگاتنگي با هم دارند، که انسان تعجب ميکند با وجود اين روشني، چرا در موقع حدوث متوجه آن نبوده است. يعني بعد از گذشت زمان و تبديل حال به گذشته وآينده به حال است که تازه انسان در مييابد اين قضايا که همان روز به نظرش هيچ ارتباطي به هم نداشتهاند، چقدر هماهنگي دارند.
نميدانم چگونه اين قضيه را توصيف کنم و به کدام صفت آدمي نسبت دهم، فقط همين اندازه ميدانم که انسان به هنگام وقوع حوادث، از درک کليّت آن عاجز است و اين گذشت زمان است که شناسايي و ارزيابيِ واقعي راممکن ميسازد.
يقين دارم که اين فهمِ ارتباطاتِ حوادثِ پيرامونمان بعد از گذشت زمان، بسيار ناچيزتر از آن فهم و درکي است که پس از «مرگ» نسبت بدان دست خواهيم يافت.
قال رسولالله(ص):
« اَلنّاسُ نِيامٌ فَإذا مَاتُوا انتَبَهُوا »
مردم در خوابند. آنگاه که مردند بيدار مي شوند.
اهميت تاريخ زندگي امام حسين(ع) که به صورت يکي از شورانگيزترين حماسه هاي تاريخ بشريت در آمد، نه تنها از اين جهت است که همه ساله نيرومندترين امواج احساسات ميليونها انسان را بر ميانگيزد و مراسمي پرشورتر از هر مراسم ديگري به وجود ميآورد، بلکه اهميت آن بيشتر از آن جهت است که هيچ گونه محرکي جز عواطف پاک ديني و احساسات با طراوت مردمي ندارد. اينکه اين شرکت گسترده در عزاداري بدون هيچ مقدمهچيني و تبليغات گسترده انجام ميشود در نوع خود بي نظير است.
حال اين حقيقت بر ما روشن است ولي نکتهاي که براي بسياري – مخصوصا متفکران غير اسلامي و روشنفکران غربزده – هنوز به درستي مشخص نشده و همچنان به صورت معمايي در اذهان آنها باقي است، اين است که: «چرا مراسم بزرگداشت اين حادثه تاريخي که 1400 سال از وقوع آن ميگذرد و از نظر کميت و کيفيت در تاريخ مشابه فراوان دارد، هر سال پرشورتر از سال پيش برگزار ميگردد؟!»
پاسخ اين سوال را بايد نه در ظواهر بلکه در لابلاي انگيزههاي اصلي اين حماسه جستجو کرد. به عبارتي حادثه خونين کربلا نموداري از جنگ دو رقيب سياسي يا دو طايفه متخاصم سرچشمه نگرفتهاست بلکه اين حادثه از مبارزه دو مکتب فکري است که آتش فروزان آن در طول تاريخ هرگز خاموش نشدهاست و هدف آن قيام، خمير مايه مبارزه تمامي پيامبران و مردان اصلاح طلب واقعي است. چنانچه آن زمان که صفوف به هم فشرده مخالفان نهضت نبي اکرم در صدر اسلام نتوانست آن حضرت را از هدف خويش بازدارد، ان مخالفان و معاندان حرکت آشکار خود را به فعاليتهاي پشت پرده و تدريجي و به قولامروزيها «براندازي پنهان» تبديل کردند. آنها پس از رحلت پيامبر اسلام(ص) با ايجاد يک جنبش ارتجاعي در دستگاه رهبري نفوذ کردند و کم کم با زنده کردن دوباره سنتهاي جاهلي، جاده را براي يک شورش و براندازي آل محمد(ص) آماده کردند. در همين ايام بود که با غفلت مردم تبهکاري چون معاويه به مرکز دستگاه حکمراني دولت اسلامي راه يافت و به کمک باقيمانده احزاب جاهليت و نيز ايجاد احزاب حکومت ساخته زمينه را براي قبضه کردن حکومت اسلام هموار ساخت.
اين جنبش ضداسلامي به قدري آشکار بود که ابوسفيان، معاويه و يزيد بارها علنا به آن اقرار کردند و حتي به زندهکردن دوباره سنتهاي جاهلي و فساد در جامعه افتخار هم ميکردند. اين همه گوياي ماهيت اين جنبش ضد اسلامي بود. حال آيا امام حسين(ع) ميتوانست در برابر اين خطر بزرگ که اسلام عزيز را تهديد ميکرد و در زمان يزيد به اوج خود رسيده بود سکوت کند؟ آيا پيامبر اين را ميپسنديد؟ آيا دامنهاي پاکي چون علي(ع) و زهرا(س) که حسين(ع) در آن پروريده بود اين سکوت را ميپسنديد؟ آيا او نبايد با يک فداکاري و ايثار مطلق، سکوت مرگباري را که بر جامعه اسلامي سايه افکنده بود در هم بشکند و قيافه شوم اين نهضت جاهلي که با لباس اصلاح طلبي در جامعه رو به گسترش بود را از پشت پردههاي تبليغاتي بني اميه آشکار سازد؟ آيا او نبايد مردمي که باغفلت سرگرم زندگي مادي خود بودند و هر آينه به سخنهاي پدر و برادر و خود او مبني بر تسلط دشمن بر دين و دنياي آنها بي توجهي نشان ميدادند و با تمسخر آن را توهم توطئه ميخواندند از خواب بيدار ميکرد؟ آيا او نبايد با خون خود سطور رنگيني را بر پيشاني تاريخ بنويسد که بيانگر غفلت خواص و ذلت عوام در برابر توطئه خاموش دشمن بود؟
آري حسين(ع) اين کار را کرد و رسالت بزرگ خود را در برابر دين جدش انجام داد و مسير اسلام را عوض نمود؛ توطئههاي ضد اسلامي دستگاه فاسد اموي را در هم کوبيد و آخرين حربههاي آنها را با تنهاترين راه ممکن خنثي نمود. و اين است چهره حقيقي امام حسين(ع). همين جاست که ميفهميم چرا نام و ياد و سرگذشت تاريخي امام حسين(ع) هرگز فراموش نميشود. او متعلق به يک زمان نبود. او و هدفش جاوداني بوده و هستند. او در راه حق و عدالت، آزادي و آزادگي، نجات انسانها و احياي ارزشهاي واقعي شربت شهادت نوشيد. آيا اين مفاهيم هرگز کهنه و فراموش ميشوند؟
چند سالي است در حسرت يک سينهزني مشتي ماندهام!
توفيق نداشتهام يا خود را محروم کردهام نميدانم، فقط اين شبها که ميايستم و مرتب مداح بالا و پايين ميکنم، به ياد شبهاي محرم چندين سال پيش ميافتم و حسرت ميخورم.
آن شبها که هيچ کاره بودم و مثل تک تک اين افراد، گم بودم در سيل جمعيت عزادار... ميخروشيدم، فريادميزدم، بر سر و سينه ميزدم، بعدميرفتم گوشه مجلس مينشستم و با قلبي آماده، بر غربت امامم آهسته اشک ميريختم.
دلم براي آن همه پاکي و خلوص تنگ شدهاست...
ياد جعفر ميافتم که چگونه از صبح در انتظار شبهاي محرم با هم سر ميکرديم و شب هنگام، آن همه راه را با موتور ميرفتيم تا به هيئتي برسيم که بتوان بر مراد دل کلي سينه زد!
دلم براي آن همه صفا و صميميت تنگ شدهاست...
انگار آدمي ناگزير است همزمان با رشد موقعيت اجتماعيش از بعضي چيزها چشم بپوشد، بعضي چيزها را از دست بدهد و در حسرت بعضي چيزها بماند.
خودم را دلداري ميدهم که اين کارها که تو ميکني چه بسا ثوابش بيشتر از نشستن و سينهزدن است؛ تو مقدمات مجلسي را فراهم ميکني که اين همه آدم ميتوانند بيايند و فيض ببرند! و بعد از اين همه منيّت و ريا و ناخالصي حالم به هم ميخورد.
چه خاک بر سرم من...
شب عاشورا که بغض سنگين مانده در گلو، تا شام غريبان قصد ترکيدن نميکند. تصميم دارم شب تاسوعا فرار کنم و بروم يک هيئت غريبه پيدا کنم - آنجا که کسي مرا نشناسد- بنشينم و عقده دل وا کنم.
خداوندا روزي شهادت ميخواهم كه از همه چيز خبري هست الا شهادت. ( شهيد حاج احمد کاظمي)
ديروز دومين سالگرد عروج عارفانه فرمانده شجاع و عاشورايي، سردار حاج احمد کاظمي بود.
احمد کاظمي را هميشه دوست داشتم. هر موقع ميديمش به اين همه وقار و عظمت، به اين نگاه نافذ و به اين تسليم در برابر ولايتش، آفرين ميگفتم. دنبال بهانه اي ميگشتم براي نوشتن در پاک ديده. خواستم از شجاعتش بنويسم، خواستم از خاطراتش بنويسم، خواستم از نظم و انضباطش بنويسم. خواستم از ابتکار و خلاقيتش بنويسم. خواستم از همه اينها بنويسم اما دستم به قلم نرفت.
الآن ديدم شبکه اصفهان قسمتي از مراسم سالگرد حاج احمد را نشون ميده و بابا هم نشسته و داره ميبينه. يک دفعه رو کرد به من و گفت: «همين چند وقت پيش که سالگرد شهداي خبرنگار بود، همه شبکههاي صدا و سيما از همکاران شهيدشان ميگفتند... اما تو اين دو سه روزه حتي يک اشاره کوچک هم به سالگرد شهادت حاج احمد نکردند حداقل ما که چيزي نديديم ... – بغض ته گلوش به وضوح در لرزش صداش مشخص بود - »
اين شد که من هم آمدم فقط همين را بنويسم. بنويسم که يادمان نرفته همزمان با همان خبرنگاران، تعداد زيادي از نيروهاي ارتش هم در همان هواپيما جان سپردند، بنويسم که فقط چند روز بعد از همان حادثه، حادثه سقوط هواپيماي حاج احمد رخ داد. بنويسم که يادمان نرفته صدا و سيما در همان چند روز با ايجاد يک جو احساسي، چگونه عملا فضاي يک عزاي عمومي را بر کشور حاکم کرد و ...
خدا رحمتشان کند. قصدم رتبه بندي و قياس نيست. همهشان شهيدند و ناظر به وجهالله. اما اينجا مائيم و عملمان. مائيم و برخوردهاي دوگانهمان. مائيم و اعمال سليقههايمان.
مدتي است خودم را مشغول نوشتن روزانههايم کردهام. کارهايم را مينويسم و حالاتم را. براي آنکه بماند.
ابتدا گفتم کاش ميشد، دوربيني در هر لحظه، با ما، روبروي کل زندگي ما ميچرخيد و تمام جوانب لحظات گريزنده را ثبت ميکرد؛ لحظاتي که گاه انسان آرزو ميکند کاش هيچگاه لحظه نبودند. در هر جايي از عمر، ميشد لحظهها، هفتهها، ماههايي از عمر رفته را با فشردن دگمهاي، تصوير به تصوير بر پرده ديد، همانطور که بوده و ثبت شده بود نه آنچنان فريبکارانه که بعدها حافظه باز ميسازد.
بعد دريافتم که چه چيز کشدار و خستهکنندهاي ميشد آن فيلم لحظه به لحظه، که گاهي باز ديدنش حال آدم را به هم ميزد؛ چرا که اندکند لحظاتي از عمر که انسان مشتاق تکرار دوبارهشان باشد. و اصلا کِي فرصت ديدنش دست ميداد؟ و آيندگان که خود حتما فيلمي مخصوص به خود دارند را چه اشتياقي به ديدن فيلم ما بود؟
به راستي اگر نسيان نبود، با آن همه چيزهاي بي معنا و خستهکننده که روزگار در ذهن ما انباشته بود، چه ميکرديم؟
پ.ن: اين حرف ها از آن من هست و مال من نيست.
عدالت محوري، خدمت رساني به مستضعفان، ايستادگي و مبارزه بااستکبار جهاني و ارائه الگوي کارآمد ديني به جهانيان، نه اينکه شعارهاي احمدينژاد براي جلب راي مردم بوده باشد که از ابتدا گفتمان اصلي انقلاب اسلامي بر پايه همين مباني شکل گرفت و ميتوان احمدينژاد را تنها احياگر دوباره اين شعارها در متن جامعه غوطهور در فقر و فساد و تبعيض دانست.
در اين بين کاملا طبيعي است افراد و جرياناتي که رويه خدمت رساني دولت را مغاير با علايق و منافع خود ميبينند، بيکار ننشينند و همانگونه که شاهد بوديم، از همان ايام انتخابات با وارد کردن انواع شايعات و اتهامات، در يک اقدام هماهنگ از هيچ کارشکني فروگذار نکردند. اين رويه تا به امروز ادامه داشته و بانزديک شدن به انتخابات مجلس هشتم شدت بيشتري به خود گرفته است؛ تا آنجا که تبليغ عليه دولت، اشاعه شايعات و وارد کردن اتهامات بي اساس را علناً در صدر دستورالعملهاي اجرايي گروهکهايشان قرار دادهاند.
تلاش بي وقفه دستگاه قدرت و ثروت در وارد آوردن ضربه بر پيکره دولت خدمتگزار همچنان ادامه دارد، غافل از اينکه آنها ناکارآمدي فکر و عمل خود را در همان سالهاي حکمراني بر اين ملت به اثبات رسانيدهاند و اين بار هم به فضل خدا با «نه» بزرگ مردم روبرو خواهند شد. «وَ مَکَرُوا وَ مَکَرَالله اِنَّ اللهَ خَيْرُالْماکِرين»
پشت شيشه اتوبوس واحد، با خط زيبايي نوشته بود:
The profit of greeting and saying hello is health.
سود سلام سلامتي است.

از من جايي چيزي به جا مانده است. چيست يا کجاست؟ نميدانم. فقط ميدانم که هر لحظه کمبودش را با تمام وجود احساس ميکنم.
به اطرافم مينگرم. هر آنچه به دستم ميرسد را به کنار ميکشم. پر نميشوم.
ميخواهم از خودم خالي شوم!
زندهام اما زندگي نميکنم. شايد خيال يک زندگي است. تقليد شبها و روزها. بلغور گفتگوي آدمها.
چيزي از من بدون من در گذشته به جا مانده است.
بعد از آن حتي يک روز هم به طور واقعي خوشحال يا ملول نبودهام. دلم براي کسي، چيزي نتپيدهاست. چشمم کسي را نگرفتهاست. از ديدن و نديدن کسي به معناي واقعي شاد يا غمگين نبودهام.
روحم زنداني کسي، چيزي يا جايي است.
فکر ميکنم در محيط اطرافم مؤثرم. اما اثر واقعي خود را نميتوانم بگذارم. بعد از آن ميبينم که بود و نبودم بر محيطم اثري نداشتهاست.
چيزي در من گم شدهاست.
فکر نکنيد غصهاي دارم. نه! حتي عرضه غصهدار شدن را هم ندارم. جسارت غصهدار کردن کسي را هم.
پ.ن: اين حرف ها از آن من هست و مال من نيست.
اين روزگار براي من شناختني نيست. روابطش، دوستيهايش، دشمنيهايش. آنها را نميفهمم.
جولانهايش، فريادهايش، عتابهايش، نوازشهايش، هيچ کدام واقعي نيستند.
من اين حرکات، اين حرفها، اين اداها را نميشناسم.
صداها برايم بيمعنا شدهاست. لذتي به من نميدهد.
رنگها برايم يکنواخت شدهاست. شوري نميآفريند.
زندگي برايم تکراري شدهاست. تجربهاي نميدهد. حسي برنميانگيزد.
اين دنياي مجازي را هم نميفهمم.
اين مطالبي که مينويسيد، اين نظراتي که براي هم ميگذاريد، اين پيغامها، اين پاسخها و جوابها، اينها را من نميفهمم.
اينها مخصوص شماهاست. شماها که ميدانيد به هم دروغ ميگوييد، ريا ميکنيد، تعارف مياندازيد و به آنها عادت کردهايد. چه بسا لذت هم ميبريد.
اصلاً شماها به چه درد ميخوريد؟
ميآييد، ميرويد، حرف ميزنيد، پيام ميدهيد، زنگ ميزنيد، اما نميبينمتان. هستيد. دعوتم ميکنيد. اما تا ميآيم فرار ميکنيد. قايم ميشويد. با من بازي ميکنيد. لذت ميبريد. ميخنديد. گريه ميکنيد. ميآيم. دوباره شروع ميکنيد...
صداي ميو ميوي گربه گرسنه زير درخت گردوي خانهمان برايم واقعيتر است. گوشت غذايم را به او ميدهم، چون او وجود دارد.
روزگار عجيبي است. انگار همه ميخواهند از تو سوءاستفاده کنند. همه خودرا ميخواهند. تو را هم براي خود.
از زندگي مينويسند، از عشق، از محبت، از باد، از باران، از دوستي. آنچنان با تو حرف ميزنند که لحظهاي با خود ميانديشي اين تو را ميفهمد. اين يکي را ميتوان جدا کرد. او استثناست. نوبت حرف تو که ميشود، درِ گوشهايش را ميگيرد. بي درنگ پا پس ميکشد. انگار موقعيتهاي انساني نميتوانند بي توقع، حسادت و ترس برقرار شوند.
نبايد هيچ چيز را باور کرد. حتي اگر به چشم خود آن را ديد.
آدمها فقط خودشان را دوست دارند. اگر کس ديگري را دوست داشته باشند، حتماً به خاطر شباهتهايي است که فکر ميکنند با آنها دارد.
گاه ميانديشم آدمها از قديم طوري عمل کردهاند که همه فکر ميکنند اين آداب و تعارفات تغيير ناپذيرند. يا اگر به آنها عمل نکنند بي ادبي خود را آشکار ميکنند!
همه ميخواهند به هم کلک بزنند. برد با کسي است که پيشدستي کند.
همه دانسته يا ندانسته ميکوشند تا زهر بدگماني را در رگهاي تو جريان دهند، تا به هيچ چيز و هيچ کس اعتماد نکني.
در اين ميان چه براي توميماند؟ يک زندگي تکراري که به مرور بين خودخواهي ديگران مدفون ميشود.
آدمها را بايد از نو شناخت.
يادم ميآيد وقتي بچه بودم، بزرگتر بودم. بزرگتر، به پهناي روزگار. به بزرگي همه اين دنيا.
زندگي ميکردم. هر روز بهتر از ديروز. لذت ميبردم. هر روز بيشتر از ديروز.
شماها چه ميدانيد؟ فکر ميکنيد عاشقم يا دچار خيالات شدهام و يا هذيان ميگويم!
شما نميتوانيد اين رابفهميد. اما روزهايي بود که من زندگي ميکردم. درون اين دنيا نميگنجيدم. پرواز ميکردم تا بينهايت آسمان زندگيام. همه به من غبطه ميخوردند. هنوز هم حسادت ميکنند، اما بيچارهها نميدانند من آن نيستم.
کسي درون سرم ميگويد بايد حرکت کنم. بايد خود را از همه چيزهايي که به من چسبيده است جدا کنم. بايد آزاد شوم. سبک شوم و بعد پرواز تا بينهايت آسمان زندگي.
پ.ن: اين حرف ها از آن من هست و مال من نيست.